ترسیده بودم از این تردید که دیر زمانی بین من و آسمان دیوار ساخته بود... دلم می گرفت وقتی صدایم نرسیده به آسمان ، پژمرده می شد و هیچ روزنه ای نبود تا حقیقت را تجربه کنم.... ترسیده بودم اما امشب دوباره باران گرفت... و کسی در دلم زمزمه کرد " هنوز هم می شود به معجزه ایمان داشت "... )؟( > آهاای زمین یه لحظه تو نفس نزن!..... >> خیلی سخته .. می دونم... رسمش همینه .... پازل زندگی آدمها به تنهایی پیچیده نیست! پیچیده می شود وقتی کسی از بعضی قطعه های پازلت خوشش بیاید و با خود ببرد!.... پیچیده تر می شود وقتی کسی بیاید تمام قطعات اش را روی قطعه های پازل ات بریزد و بعد بگوید بیا دو نفری پازلمون رو بسازیم!! (؟) > نمی خوام رسم زشت این زمونه رو بلد شم!..... >> چون با تو ام! پیش کسی سرم رو خم نمی کنم .... نه مرگ آنقدر ترسناک است و نه زندگي آنقدر شيرين که آدمي پاي بر شرافت خود بگذارد.... علی(ع) > نمی بینی کسی از هراس نونش ، جلو حرف ناصواب بنده زبونش...... >> من از تکرار بیزارم.. >>> لطف خدا مانند یه سینی چای هست : اگه یه استکان برای خودت برداشتی، بقیه اش رد میشه.... ولی اگه هی برداشتی دادی به بغل دستیت، سینی چای جلوی خودت می مونه بارَش زیادی سنگین بود و سربالایی زیادی سخت.دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد.نفس نفس می زد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید ، کسی او را نمی دید. دانه از روی شانه های کوچکش سُر خورد و افتاد. خدا دانه ی گندم را فوت کرد.مورچه می دانست که نسیم نَفــَس خداست.... مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت : " گاهی یادم می رود که هستی! ، کاشکی بیشتر می وزیدی" خدا گفت :"همیشه می وزم ، نکند دیگر گمم کرده ای !" مورچه گفت: " این منم که گم می شوم بس که کوچکم. بس که ناچیز. بس که خرد. نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد". خدا گفت : " اما نقطه سرآغاز هر خطی است". مورچه زیر دانه ی گندمش گم شد و گفت : " من اما سرآغاز هیچم و ریزم و ندیدنی ، من به هیچ چشمی نخواهم آمد" خدا گفت :" چشمی که سزاوار دیدن است می بیند! ..چشم های من همیشه بیناست " مورچه این را می دانست اما شوق گفتگو داشت... پس دوباره گفت: " زمین ات بزرگ است و من ناچیزترینم .. نبودنم را غمی نیست." خدا گفت : " اما اگر تو نباشی پس چه کسی دانه کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟! تو هستی و سهمی از بودن برای توست! در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است. مورچه خندید و دانه گندم از دوشش دوباره افتاد خدا دانه را به سمت اش هل داد هیچ کس اما نمی دانست که در گوشه ای از خاک مورچه ای با خدا گرم گفتگوست!! "عرفان نظرآهاری"
> مهربونی کارٍ من ، بی تفاوت آدما..... >> خدا درد های ما رو دیده! آخرش اونه که فقط دارو رو می ده.... انسان هنگامی که به رازهای ابدیت ، زندگی و ساختار شگفت انگیز واقعیت می اندیشد ، بی اختیار دچار هراس و حیرت می شود.کافی است که انسان بکوشد تا هر روز ، اندکی از این اسرار را دریابد. هرگز کنجکاوی مقدس را از دست ندهید "انیشتین"
> سهم ما از این زمین پر ز آب ، گاه ، تشنگیست.... >> شب! نباید ، توو دلم خونه کنه!..... آداب و رسوم خویش را بر فرزندانتان تحمیل نکیند زیرا آنان برای زمانی غیر از زمان شما آفریده شده اند.
> نمی توان برگشت و آغاز خوبی داشت ، می توان آغاز کرد و پایان خوبی داشت! >> اگر در جریان رودخانه ی زندگی صبرت کم باشه ، هر تکه چوب ، سدی عظیم بر سر راهت خواهد بود. >>> صدای پای تو که می روی و صدای پای مرگ که می آید ... - حسین پناهی گاه باور های قدیم فرصت هایی تازه را از ما دریغ می کنند... خودت را رها کن... می شود سقوط به اوج ! را تجربه کرد. (میلاد تهرانی)
> جهل ترس می آورد. >> لابد اون بالاها یکی فکر ما بوده ... >>> عید فطر مبارک (بگیر فطره ام را .. نخور آنرا ! ... چرا که در این رمضان قوت غالبم "غم" بود- ماث) همیشه به یاد داشته باشیم آنچه باعث غرق شدن می شود فرو رفتن در آب نیست! " ماندن" زیر آب است. (؟)
> اونجا که خدا برات لالایی می گه .... >> بهترین راه پیش بینی آینده " ساختن " آن است . چه خانه ی سرد و احمق و بی روحی است -طبیعت- که خدا از آن رفته باشد.... و چه شب دراز و تاریک و زمستانی ست -تاریخ- که "علی" در آن مرده باشد!! (دکتر شریعتی)
تنها به نگاه "او" دل می بندم. این روزها آنقدر هوایش ابریست که بادهای غالب هم بر این ابرها غلبه نکردند! .... شاید سالها بعد بفهمد که این اتفاقات زندگی اش را... شاید سالها بعد حکمت خدا را درک کند شاید سالها بعد بتواند بیشتر خدا را حس کند شاید سالها بعد بفهمد آواز یک چکاوک یا آذرخش در آسمان نشانه ایست برای مسیر زندگی اش شاید سالها بعد خدایش را بیشتر و بیشتر لمس کند شاید سالها بعد ... نه ! از همین امروز تصمیم گرفته است بیشتر فکر کند ...... " لقوم یعقلون" بر روی زمین تفکر کنید .. امروز توکل می کند تا در درک کردن نشانه های الهی ، خدایش همراهی اش کند ... می داند می تواند و می داند آنچه خیر اوست می شود دیر یا زود .. ... یاد جمله ای از نهج البلاغه می افتد "" آرام باش و توکل کن ، تفکر کن، سپس آستینها را بالا بزن،آنگاه دستان خداوند را می بینی که زودتر از تو دست به کار شده است!! " چند راهی... و او توکل به خدایش کرده و سخت ترین مسیر را انتخاب می کند "شاید" را از ذهن اش دور می کند و مطمئن است که کنار همه این شایدها ، خدایی وجود دارد که او را به این فهم می رساند تا بتواند با بالهایش پرواز کند و با ایمان قوی تر بر فراز مشکلات راهش را ادامه دهد ... امضا : خودم جمله ای از دوستم رضا : سخته ندونی و نتونی - سخت تر اینه که بدونی و نتونی - دردناکه که بدونی و بتونی و نذارن!!! اینم وبلاگش "گفتگوهای تنهایی" ..... و لذتم تنها این که ... آری کارم سخت است و دردم سخت و از هرچه شیرینی و شادی و بازی است محروم اما ... این بس که " می فهمم "! خوب است... احمق نیستم (دکتر شریعتی)
از امروز به صفات مثبت افراد حاضر در زندگی ام بیشتر توجه می کنم
ولی تلخ تر آن است که بروی و بی ره آورد برگردی . ...... دستهای مسافر از اشراق پر شدو چشم هایش از حیرت درخشید و گفت سالها رفتم و پیدا نکردم و تو نرفته ای، این همه یافته ای ! درخت گفت : زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم . و پیمودن خود دشوارتر از پیمودن جاده هاست (؟)
اینجا عصر آدمای دیجیتالیه... رنگ صدایت ، آشنا ، سبز است ... مثل دعای ربنا!! سبز است ... از یاوه ها چیزی نمی ماند ... باغ وطن با این صدا سبز است . ... وقتی خدا نباشد همه چیز مجاز است ... داستایوفسکی
وبلاگ دوستم رو معرفی می کنم ... ببینین > گفتگوهای تنهایی :نوشته ای از خودش و اکنون من و تو دو روح آزاد شده در پیشگاه خداوندیم من در گوشه ای برای قبولی قضاوت اعمال تو دعا می کنم و فرشته ای اسم مرا به پیشگاه حضور فرا می خواند 
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()

![]()
![]()
![]()

![]()

![]()

![]()

![]()
![]()

![]()

![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



